تبليغاتX
کولی -
شبگردی های یک کولی
قابله می گوید تا پدرش نیاید بیرونش نمی آورم...

و من که درد می کشم، و من که از درد، شب ها که خواب نمی بینم ،به خود می پیچم، ویار که می کنم، بالا که می آورم، هذیان که می گویم...

کودکم آخرین نفس هایش را می کشد، اگر قابله نیاید می میرد، و قابله هنوز، پس از یک ماه و اندی که از به دنیا نیامدن پسرم می گذرد، می گوید تا پدرش نیاید بیرونش نمی آورم...

می گویند همان بامداد بیستم آوریل، که پسرت را نزاییدم، کودکی در وجودم نبود، دروغ می گویند، ندیده را دلیل بر نبوده می دانند...

تو که می دانی، تو که می دانی که او هست، که او زنده است، که او در وجود من نفس می کشد، تکان می خورد، مرا می بلعد، تو که پسرت را در وجودم گذاشته ای، نمی آیی تا دیگر قابله بهانه نیاورد...حتی در فاصله ی بین دو آشنایی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:11  توسط ری را  |