|
شبگردی های یک کولی
|
لب هایت را که بوسیدم غافلگیرم کردی، لب هایم را گرفتی و از پسِ آن چشم هایت را گشودی، مگر تو خواب نبودی ؟!...می دانم..جهشِ لذت در تو چنان نیرومنداست که به اندک لرزشی بیدار می گردد...
نگاهی از سرِ تفریح به کتابِ رویِ پایم انداختی و بی پروا به سرم اشاره کردی و گفتی تو با این زندگی می کنی و من با این ها، چشم هایم خطوط برجسته ی دست هایت را که بالا گرفته بودی می پیمود...
گفتم من و تو جمع اضدادیم.. من با ذهنم زندگی می کنم و درونم غریزه ای مجنون شعله می کشد و وحشیانه رهایی خویش را می طلبد، و تو بر عکس، وجودت، همان زنجیری درون من است و نیروی وحشیانه ی هوشت در پی رهایی خویش. و دقیقاً به همین دلیل من این گونه مجنون وار در طلب تو ام و باز دقیقاً به همین دلیل تو این گونه بی قید پروای من نداری، این گونه است که ادراک من به شیوه ای بیمارگونه عمق فاجعه را درک می کند و وجودِ وحشی و بکرِ تو، فاجعه برایش واژه ای ست ناشناخته، پدیده ای درعمق اعصار تو شاید...
اینطور مرا نگاه نکن! نه تو این را می فهمی و نه من بیش از این از تو می خواهم. نه،بهتر بگویم من به غیر از این نمی خواهم، من «همین» را می خواهم.
یادت می آید؟، خیالم رفت به اویی که در آن شب شهود برایت نقلش کردم که «اویی» را بر «تویی» ارجح می دانم.. او هم از جنس تو بود، خون بود و غریزه و زندگی، اما آلوده به ملغمه ای بیمار گونه از ذهن و روح و روان.. تو اما یک پارچه ناب، خودِ خون، خودِ غریزه، خودِ زندگی...همین است که می ترسانَدَم..سخت...
چه خوب فریاد می کند این دوست خنیاگر و آوازه خوانِ مان...عشق بعدی همان فاجعه است...
هنوز هوا روشن نشده، صبح است و من در قطارِ همیشه به سمتِ لیون و موسیقی جویش اُدیسه در گوشم..پسرکی سیاه پوست از نژاد اعماق آفریقای سیاهِ خودش شاید، رویرویم نشسته است و روزنامه می خواند، و من برگذشته از شبی عجیب به سوی امروز در حرکتم، در قطار...
دیگر برایم عشق نیستی، با تو نیستم آقای میم! با او که پیش از تو بود! دیگر برایم عشق نیستی، تبدیل به خاطره ی یک عشق شده ای برایم، و عجیب اینکه خاطره ای دوست داشتنی، این را دیشب هنگامی که به برکت تکنولوژی!! با یکدیگر صحبت می کردیم به شَم دریافتم و امروز در همین لحظه با صدای لئونارد کوهن، Dance me to the end of love، به حس درک کردم..یادمه اول هایی که عاشقت شده بودم، در خیالات کودکیم با این آهنگ با تو می رقصیدم، 19 ساله بودم، یادت می آید؟!...
هی یادت می آید در دی ماه که همدیگر را زیر باران دیدیم، که به قول سید علی وقتمان اندک و حرفمان بسیار و هوا هم که بارانی بود، یک ماه از بیست سالگیِ من می گذشت و باز یک ماه از سی سالگیِ تو، یادت می آید که به من گفتی بیست ساله می شوی، اول جوونی، حظ ببر...هی تو درست ده سال و یازده روز از من بزرگتر بودی..آناتما می خواند، مهتابِ پاریسی...