تبليغاتX
کولی
شبگردی های یک کولی
در این شهر دیوانه بسیار است، در این شهر، مجنون بی شمار است..من نمی دانم امشب، چند مردِ مجنون و مستِ می خوارگی، و چند زنِ مجنون و مستِ ازلی، خیابان ها را ساعت ها پیاده پیمودند و بعد در کافه ای حول و حوشِ فواره ی سن میشل نشستند و هی سیگار گیراندند و هی نوشتند..اما شک ندارم در این شهر دیوانه بسیار است...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:7  توسط ری را  | 

بعد از یک راه پیماییِ نسبتاً طولانی از ساعت یک نیمه شب تا حالا که ساعت حدود سه هست، اومدم تو همون کافه ی عزیزی که اون شب من و تو مینیاتور و رنگ اومدیم...هیچ می دونستی که من اونشب نه تنها نفهمیدم که اون کافه تو کارتیه لَتَنه و اسمش چیه، حتی متوجه هیاهوی فونتن سن میشل و گذر رود سن از کنارمون نشدم!..ای.. مهربان...اون شب من غرق تو و عشق تو و شاید زیبایی لحظات نیامده ای بودم که مرا در حسرتش رها کردی...

یه چیز خنده دار!الآن که تنها تو کنج این کافه که اسمش دپارت سن میشله، نشسته بودم، یه آقای نسبتاً مست فرانسوی اومد جلو و یه چیزایی گفت که خوب نفهمیدم اما انگار گفت که دفعه ی پیش که اومدی، من اون پشت نشسته بودم و تو دستت رو گذاشتی روی میز و آه کشیدی، دیگه آه نکش! و وقتی هم که من که هنوز مطمئن نبودم که آیا حرفش را درست ترجمه کرده ام یا اشتیاه فهمیده ام ، برای خالی نبودن عریضه ، گفتم شما رو نمیشناسم، گفت تو منو نمی شناسی و نخواهی هم شناخت!!عجب فلسله ای! خواستم بگم مسیو در این شهر دیوانه بسیار است..خواستم بگم مسیو  من آن شب آه نکشیدم اما انگار آهی مرا گرفت..خواستم بگم مسیو، شاید که تو پیش بین هستی و آه اکنون مرا آن شب خواندی...اما هیچ نگفتم، چون او رفت و من غرق شدم در این خیال کودکانه که اگر تو بودی ...هه..اگر تو بودی حرف آن مرد اصلاً این همه فیلسوفانه به نظرم نمی آمد!

حالا هم چند پسر اسرائیلی اومدن و میز کناری من نشستن و از اینکه من کجایی هستم و در این کنج خلوت چه می جویم و آیا برای شقی(=عزیز) ام می نویسم یا نه سوال می کنند! آیا من برای شقی ام می نویسم؟! جواب دادم: شاید..و شاید بیشتر برای خودم...

دارم کم کم به مزه ی تلخ این قهوه های فرانسوی عادت می کنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 8:0  توسط ری را  | 

هی.. آقای میم!.. دروغ نگفتم..من به تو دروغ نگفتم..درست است که در آن شبِ خیال انگیزِ نه چندان دور، از عشقی چند ساله برایت گفتم و از خیا ل خفتن در آغوش او و از آنچه که فقط او را شایسته است، درست است که تو در همان شب، بوسه را به قول خودت برایم "تعریف" کردی و در آغوش هم غوطه خوردیم وبه یکدیگر عشق بازیدیم... اما نگفتمت از آنچه که  آن شب، مرا لبریز کرد از هجوم نر تو ، که در دیگرانی نیافته بودم، و نگفتمت که گاهی حتی یک نگاه، زنی را از عشقی چند ساله تهی می کند، چه رسد به خفتن دو شبه در آغوش نر تو...

هی..آیا تا به حال زن بوده ای؟!...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:50  توسط ری را  | 

باز هم سیگارم نیمه سوخت...می گن یعنی کسی دوسِت داره..کاش معنی ش این بود که یعنی کسی که دوسِش داری دوسِت داره...

خوب شد رنگشو عوض کردی..حالا دیگه مجبور نیستم هر سواری که از کنارم رد میشه رو با دقت نگاه کنم و انقدر زیر کاسکتش رو جستجو کنم تا مطمئن بشم که تو نیستی..حالا دیگه هر وقت که مثل امشب و مثل یکشنبه شب هفته ی پیش و مثل تمام شب هایی که کافه های کارتیه لتن رو سرگردان خواهم بود، موتور های پارک شده کنار کافه ها رو ببینم، با یک نگاه از گوشه ی چشم، نبودنت رو تشخیص خواهم داد...

هنوز جرات نکردم که وارد کوچه ی تو بشم...هنوز با اینکه بخشی از مسیر خونه تا این جا رو پیاده می آیم و بعد سوار اتوبوس می شوم و در ایستگاهی که هنوز نمی دانم کجاست پیاده می شوم، و بعد با اصرار خیابانی را که به کوچه ی تو می رسد پیدا می کنم و در حالیکه سرم پایین است تمام خیابان را از احتمال گذر تو می پایم، باز به سر کوچه ی سنت آندره دز آرت که می رسم، مسیرم را کج می کنم و در خلاف جهت آنقدر می روم تا به کافه مابیون برسم و بدانم که به اندازه ی کافی از توهم چشمان تو دور شده ام... هِه..ای....مهربان..آن قدر ها هم ساده نیستم..خودم که می دانم که همینجا، تو همین کافه هم، در کنج نزدیکتر به تو اش نشسته ام، شاید که زرد واره ای از برابرم گذشت...!

و باز هم سیگارم نیمه سوخت..چقدر هم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 7:40  توسط ری را  | 

رقاصه ی کاباره شباهت عجیبی به من داشت،می گویند خودم بودم...

نر ها برایم کِل می کشیدند..

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 5:39  توسط ری را  | 

اشتباه از روزی شروع شد که پاهای من به خطا، منو به شماره ی سی خیابانِ استفانوان کشید..در اون شب پر هیاهوی ماهِ ژانویه..شب سال نو...

خیابونا روشن بود،از برف خبری نبود، گاهی آسمون یه نمی می زد، مردم دسته دسته یا دو تا دو تا و گاهی هم تنها، از خیابونی به خیابون دیگه و از دیسکو کاباره ای به دیسکو کاباره ی دیگه  می رفتن و می اومدن،آخه شب سال نو بود و آدما می خواستن واسه یه شبم که شده بزنن به رگ بی خیالی...

ما جزو دسته ی دوتایی ها بودیم، دو تایی هایی که تازه همدیگرو پیدا کردن و هنوز اول کشف و شهودِ شونه..سرازیریِ خیابونای محله ی مون مارت، جای خوبی نبود برای راه رفتن با چکمه های پاشنه هفت سانتی، اونم برای پاهایی که بعد از یک گردش پنج شش ساعته در شهر،دو ساعتی رو در یک دیسکوی برزیلی  گذرونده بود..سالسا، چاچا، سامبا...

همه چیز مثلِ یه مه می موند..مهی که از فرط سنگینی خودشو ول کرده بود و افتاده بود روی ابعادِ ذهنِ گیجِ من... 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 19:52  توسط ری را  |