|
شبگردی های یک کولی
|
دیشب دیدمت...!دیدمت با اون خنده های همیشه زیبات و مثل همیشه چال گونه و لب های نمایشگر دندان و چشم هایی که از خستگی و خواب و مستی، خمار شده بود...
با هم قرار داشتیم، ساعت نه شب، بار داگ استار، تو یکی از کوچه های خیابون شانزه لیزه!.. تو که ندونستی که من از لحظه ای که به سمتت حرکت کردم تا بهت برسم چند بار طپش قلبم به هزار رسید و چند بار صورتم گُر گرفت و چند بار دلم چنگ خورد...و تو وقتی که اومدی جلوی در دنبالم، بی خیال، در دنیایی دیگر، دوستانه در آغوشم گرفتی و دو بوسه بر گونه هایم..می دانم، می دانستی که من چه حریصانه در حسرت بوسه ای از لب هایت می سوزم...
هی..مهربان...انکار نمی کنم..حتی اعلام می کنم..جا خوردم..خیلی هم زیاد..یا به عبارتی چه بسیار هم!...فکرشو کرده بودم که تو هنوز نمی دانی که می خواهی یارم باشی یا نه، اما خیال اینکه حتی از سر عیش، رفتاری عشق مآبانه را با من در پیش نگیری، دور از ذهنم بود..بهتر است بگویم رفتاری عیش مآبانه، چه عاشقانه که از چشم نمایان است نه از لمس...می بینی مهربانم؟! هنوز آثار آنچه تا به حال از جنس مرد آموختم در وجودم هست...برای عشق، بدنت را به حراج بگذار...دوستت داشتم که طور دیگری بودی...هه..ساده نیستم...خوب می دانم که بی عیشیِ تو با من،از سر طور دیگر بودنت نبود، شاید از سر بی حوصلگی بود در برابر مدعی شدنِ من عزیز دلم...تو هنوز نمی دانی که آموخته های من از جنس تو، ادعا را در وجودم محو کرده است، خصلتی عمیقاً زنانه را شاید...
نشستیم دور هم، من و تو و دوستت و مینیاتور که مدتی آمد و رفت...بگذریم از حرف های از این در و آن در، از شهر و از رستوران و خاطراتت، بگذریم از این که ما چه می کنیم در این دیار غریب، از غم مینیاتور که از غربت می گفت و دل در بند زلف یاری جفا پیشه داشت، بگذریم از آنچه در اطرافمان می گذشت و از عشوه های سرووزهای بار و از آن دخترک صورتی پوش فرانسوی که عجیب در بند تو بود و تو را با او انگار خیالی نبود، بگذریم از دل من که در انتظار نگاهی آشناتر از چشمان تو، لحظه هایش در دود سیگار کش می آمد، آیا هدیه ام را دوست داشتی؟! ..کیف پول جا سوئیچی کوچک قهوه ای رنگ با یک دفتر چه ی کوچک که نقش نقاشی رامبراند بر جلدش بود، که تو حتی او را نمی شناختی!! و برایت در برگ اولش نوشته بودم: ببین، همیشه خراشی هست روی صورت احساس...
حتی اگر نه هدیه ها را و نه تمام احساس مرا که از آن سرزمین آب تا این عروس شهرها برایت آورده بودم، ندیدی، می دانم، دوستم داشتی، این را از بوسه ی مهربان تری که بر گونه ام نهادی، خوب فهمیدم...
ساعت حدود دوازده شد و برگشتیم..موتور عجیبِ خنده دارِ زردِتو که به تازگی گرفته بودی و تعویضش در تنوع طلبی ذاتیت ریشه داشت نشونم دادی و بعد خداحافظ..نگاه نکن که زود خداحافظی کردم و رفتم، آن قدر ساده نیستی که نبینی که من در آرزوی لحظه ای بیشتر با تو بودن و حلقه کردن دستهایم به دور بدنت، چنان که در آن شب وهم آلود، چقدر بی تابم..آه از این غرور زنانه که لحظه ای بیشتر با تو بودن را بر من حرام می کرد...
از آنجا تا خانه ام پیاده آمدم، در کمال ناباوری تو که چرا، اما من باید پیاده می رفتم تا این شب را و تو را و خودم را ذره ذره هضم کنم...
نه فکر کنی از تو که جدا شدم، دلم از بغض و چشمم از اشک بی تاب بود..نه..لحظه ای که در آغوشم گرفتی و دو بوسه بر گونه هایم نهادی و رفتی، می دانستم که باده فروش ما امشب با ما یار نیست، اما یار خواهد بود..خیلی زود...
این خط و این هم نشان
از وقتیکه گذر پر قیل و قال هر سوار، چشم های منو دنبال خودش کشید، از روزیکه تمام کافه های محله ی لَتَن، جایی شد برای پرسه زدن چشمهام، از زمانیکه تمام مردهای پشت میز بار منو دچار یک توهم فانتزی کردن، یا به قول نارنج یک سائق فیزیولوژیکی، از وقتیکه تمام کسانیکه می خندیدند و خنده شون چال های عمیقی رو، رو دو طرف گونه هاشون باعث می شد و نرسیدن لب هاشون به هم دندونای سفیدِ وحشتناک جذابشون رو نمایش می داد، و بعد برخورد آنیِ لب ها ... از همون روز فهمیدم که وهم دو شبه ی من در آغوش تو، شروع عشقی تازه بود ...
پیاده که از خونم تو یکی از محله های پاریس راه افتادم، می دونستم که آخر مسیرم به کارتیه لَتَن ختم می شه، بیهوده کوشش می کردم که فکر کنم شاید زودتر از این همه راه دور، به خونه باز گشتم، چون دیر وقت بود و تمام اتوبوس ها و مترو ها تعطیل می شدند...حالا اومدم..تو یکی از همین کافه های این محل..اطراف تو..نشستم و بی جهت یک قهوه گرفتم و در حالیکه سرووزِ جوان صندلی ها را بر می گرداند یعنی که کافه تعطیله خانوم بلند شو، تند تند می نویسم...
می دونم تو الآن تو یکی از همین کافه های اطراف پشت صندوق یوروهایت نشستی و به خانه ای که خواهی خرید می اندیشی...آخه خودت گفتی..هر جا پول باشه من اونجام...
فکر نکن ندیدم..همانطور که دست روزگار، از پس حادثه ای ساده، مرا با تو در آن اتاقک درهم خانه ی لوکس ماری قرار داد..همان دست، امشب مرا کشاند به محله ی شش پاریس، و بعد تابلوی Rue st. André des Art که از حفظش بودم و تند بدون اینکه جرات نگاه کردن به داخل کوچه رو داشته باشم از جلوش رد شدم و در خیابان بعدی پیچیدم و به اولین کافه ای که رسیدم یعنی کافه اندین نشستم، و پشتم رو کردم به خیابونی که ازش اومده بودم، مبادا که تو نگاه گنگ منو دیده باشی و فکر کنی که به دنبال تو در این کوچه ها سرگردانم!...می بینی؟..باز هم توهم فانتزی...
خوب شد که هنوز کافه های پاریس هستن..و هنوز تو کافه ها به جای سان شاین و کافه گلاسه، کافه ی فرانسوی سرو می شه..خوب شد که هنوز تو کافه ها کامپیوتر نذاشتن که آدم می تونه به جای نوشتن وبلاگ، با قلم روی کاغذهای کاهی بنویسه..خوب شد که هنوز میشه سیگاری گیراند...
باز از جلوی خیابونت رد شدم..بدون اینکه جرات گردوندن سرمو به طرفت داشته باشم..مستقیم پیچیدم تو خیابون روبروییت، خوشبختانه ادامه ی اون نبود و اسمش فرق داشت..وگرنه شاید شماره ی بیست و پنج در ادامه ی خیابون بود، و تا تونستم دور شدم..آخه هنوز می ترسم..می ترسم که تو از قضا از اونجا رد شی و منو تو یکی از کافه های نزدیکت ببینی و فکر کنی که من برای تو اومدم این جا!...حالا نشستم تو یه کافه ی دیگه تو خیابون سن ژرمن..اسمش هست کافه مابیون...
الآن یه موتورسوار از جلوم رد شد..با کاسکتی که رو سرش بود و عینکی که به چشاش، شبیه تو بود..گرچه خوب خاطرم نیست که تو عینک داشتی یا نه،به نظرم نداشتی، اما نمی دانم از چه!..تو رو پشت موتور و با کاسکت، عینک به چشم تو خاطرم دارم...حتی ذهنش شبیه کسایی بود که به یوروهاشون می اندیشند...
خوب شد که خونه ی من به جای زیر شیروونی طبقه ی ششم یه ساختمون قدیمی تو کارتیه لَتَن، تو یه برج مدرن کنار رودخونه ی سنه..وگرنه من حتماً، در کمال خوش خیالی، همینگوی می شدم...!