خوب می دانی، آنگاه که تنم را به لمس انگشتان دیگری سپردم، زنجیری روحم مجنون وار تو را می جست.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 3:40 توسط ری را
|
اِی ...چله نشینِ بی هیاهویِ سالهای بی رویا..پسین و پرده نشینِ کدامین ترنمِ بی صدایی...
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:12 توسط ری را
|
فرداش، تن قاچ قاچ شدَشو، تو بستری که بدونِ نرش خوابیده بود، پیدا کردن...دستهای سفیدِ بی جونش، دیوانه وار به دنبالِ بدنِ سنگینِ مردش می گشت..که نبود...
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:21 توسط ری را
|