تبليغاتX
کولی
شبگردی های یک کولی
مثل غوطه خوردن جنین تو رحم ماده

                           .

                           . 

 جنین که من بودم که دوباره رحم مادرم رو زندگی می کردم

 جنین که آن بود که در وجود من می چرخید

  اون حجم سنگین گس

  نفس ها

 نیمه تاریکی اتاق

          .

          .

          .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 6:25  توسط ری را  | 

این منم، که دوباره رویا می بافم، که دوباره بافه های رویایم در دود سیگار همیشه ام کش می آید، دوباره جرات می کنم، دوباره دیوانگی همیشه ام در برم می کشد، باز به سراغت می آیم،

جان همیشه شیفته ی من....................................................................................................

                      .

                      .

Je suis Malade, parfaitement malade, completement malade

Je t'aime ma maladie de toujours, la maladie de toute ma vie

                      .

                      .

                      .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 3:12  توسط ری را  | 

تفاوت بنیادین عناصر ذکور هنری با عناصر ذکور غیر هنری:

عنصر ذکور هنری: امشب میای این جا با هم یه فیلم ببینیم؟!(می شه موزیک (گوش دادن یا نواختن، بسته به میزان هُنریتِ طرف!!) و یه بطر مُسکَر!! رو هم بهش اضافه کرد جهت محکم کاری!!)

عنصر ذکور غیر هنری: Voulez-vous coucher avec moi ce soir?! (=پایه ای امشب با من بخوابی؟!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:21  توسط ری را  | 

این هم با تو در خون غلطیدن...

تو،

ناب..

من،

بکر..

خون، خمیره ی وجود وحشی تو،

عصاره ی هستی بکر من...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 23:23  توسط ری را  | 

 

 پاریس بدون تو رنگ دیگری ست، و چه خوش رنگی...

حالا برو، برو با همان دل دار افسانه ای َت.. تا تو بازآیی، من هم دوباره عاشق خواهم شد...

هه هه...

پی نوشت: جمله ی آخر از "سید علی"

پی نوشت: "هه هه" بر وزن نامجو در "گیس"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط ری را  | 

حالا دیگر هر روز می بینمت..

می آیی، می روی،.. تو را چه می شود؟...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 4:36  توسط ری را  | 

هامون، پری، فروغ، ری را...های ری را..............

چرا رفتی؟!............................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:53  توسط ری را  | 

قابله می گوید تا پدرش نیاید بیرونش نمی آورم...

و من که درد می کشم، و من که از درد، شب ها که خواب نمی بینم ،به خود می پیچم، ویار که می کنم، بالا که می آورم، هذیان که می گویم...

کودکم آخرین نفس هایش را می کشد، اگر قابله نیاید می میرد، و قابله هنوز، پس از یک ماه و اندی که از به دنیا نیامدن پسرم می گذرد، می گوید تا پدرش نیاید بیرونش نمی آورم...

می گویند همان بامداد بیستم آوریل، که پسرت را نزاییدم، کودکی در وجودم نبود، دروغ می گویند، ندیده را دلیل بر نبوده می دانند...

تو که می دانی، تو که می دانی که او هست، که او زنده است، که او در وجود من نفس می کشد، تکان می خورد، مرا می بلعد، تو که پسرت را در وجودم گذاشته ای، نمی آیی تا دیگر قابله بهانه نیاورد...حتی در فاصله ی بین دو آشنایی.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:11  توسط ری را  | 

بامداد بیستم آوریل، کودکم، پسرم، به دنیا نیامد، در وطن بودم، در هیچ یک از بیمارستان های شهرم بستری نشدم،  پدرش بالای سر کودک به دنیا نیا مده اش نبود،  هیچ موجودی در وجودم تکان نخورد، نه ماه گذشت و کودک من بی هیچ تاخیری، حتی در حد یک لحظه، به دنیا نیامد.. 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:48  توسط ری را  | 

.با تمام وجودم به ایرانی بودنم افتخار می کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط ری را  |