|
شبگردی های یک کولی
|
.
.
جنین که من بودم که دوباره رحم مادرم رو زندگی می کردم
جنین که آن بود که در وجود من می چرخید
اون حجم سنگین گس
نفس ها
نیمه تاریکی اتاق
.
.
.
جان همیشه شیفته ی من....................................................................................................
.
.
Je suis Malade, parfaitement malade, completement malade
Je t'aime ma maladie de toujours, la maladie de toute ma vie
.
.
.
عنصر ذکور هنری: امشب میای این جا با هم یه فیلم ببینیم؟!(می شه موزیک (گوش دادن یا نواختن، بسته به میزان هُنریتِ طرف!!) و یه بطر مُسکَر!! رو هم بهش اضافه کرد جهت محکم کاری!!)
عنصر ذکور غیر هنری: Voulez-vous coucher avec moi ce soir?! (=پایه ای امشب با من بخوابی؟!)
![]()
تو،
ناب..
من،
بکر..
خون، خمیره ی وجود وحشی تو،
عصاره ی هستی بکر من...
پاریس بدون تو رنگ دیگری ست، و چه خوش رنگی...
حالا برو، برو با همان دل دار افسانه ای َت.. تا تو بازآیی، من هم دوباره عاشق خواهم شد...
هه هه...
پی نوشت: جمله ی آخر از "سید علی"
پی نوشت: "هه هه" بر وزن نامجو در "گیس"
می آیی، می روی،.. تو را چه می شود؟...
چرا رفتی؟!............................
و من که درد می کشم، و من که از درد، شب ها که خواب نمی بینم ،به خود می پیچم، ویار که می کنم، بالا که می آورم، هذیان که می گویم...
کودکم آخرین نفس هایش را می کشد، اگر قابله نیاید می میرد، و قابله هنوز، پس از یک ماه و اندی که از به دنیا نیامدن پسرم می گذرد، می گوید تا پدرش نیاید بیرونش نمی آورم...
می گویند همان بامداد بیستم آوریل، که پسرت را نزاییدم، کودکی در وجودم نبود، دروغ می گویند، ندیده را دلیل بر نبوده می دانند...
تو که می دانی، تو که می دانی که او هست، که او زنده است، که او در وجود من نفس می کشد، تکان می خورد، مرا می بلعد، تو که پسرت را در وجودم گذاشته ای، نمی آیی تا دیگر قابله بهانه نیاورد...حتی در فاصله ی بین دو آشنایی.....