|
شبگردی های یک کولی
|
و من که درد می کشم، و من که از درد، شب ها که خواب نمی بینم ،به خود می پیچم، ویار که می کنم، بالا که می آورم، هذیان که می گویم...
کودکم آخرین نفس هایش را می کشد، اگر قابله نیاید می میرد، و قابله هنوز، پس از یک ماه و اندی که از به دنیا نیامدن پسرم می گذرد، می گوید تا پدرش نیاید بیرونش نمی آورم...
می گویند همان بامداد بیستم آوریل، که پسرت را نزاییدم، کودکی در وجودم نبود، دروغ می گویند، ندیده را دلیل بر نبوده می دانند...
تو که می دانی، تو که می دانی که او هست، که او زنده است، که او در وجود من نفس می کشد، تکان می خورد، مرا می بلعد، تو که پسرت را در وجودم گذاشته ای، نمی آیی تا دیگر قابله بهانه نیاورد...حتی در فاصله ی بین دو آشنایی.....
خوب..این جوریه دیگه..، وقتیکه عشق و عاشقی سامارشوپا!! ( اون ها که فرانسه بلدند، درستشو تلفظ کنن!!) یعنی وقتیکه عشق و عاشقی پیش نمی ره، آدم می ره به گاف اونم به قرینه ی ابهام. به این ترتیب می تونه عاشقانه!! زندگی مسالمت آمیزی رو با مردی از نژاد گُل ها آغاز کنه....
اما هیهات از روزی که این روح سودایی دوباره سودازده شه واین جان شیفته، شیفته! اون وقته که باید گفت بیچاره گُل کوچک، آن هم به قرینه ی ابهام!...
لب هایت را که بوسیدم غافلگیرم کردی، لب هایم را گرفتی و از پسِ آن چشم هایت را گشودی، مگر تو خواب نبودی ؟!...می دانم..جهشِ لذت در تو چنان نیرومنداست که به اندک لرزشی بیدار می گردد...
نگاهی از سرِ تفریح به کتابِ رویِ پایم انداختی و بی پروا به سرم اشاره کردی و گفتی تو با این زندگی می کنی و من با این ها، چشم هایم خطوط برجسته ی دست هایت را که بالا گرفته بودی می پیمود...
گفتم من و تو جمع اضدادیم.. من با ذهنم زندگی می کنم و درونم غریزه ای مجنون شعله می کشد و وحشیانه رهایی خویش را می طلبد، و تو بر عکس، وجودت، همان زنجیری درون من است و نیروی وحشیانه ی هوشت در پی رهایی خویش. و دقیقاً به همین دلیل من این گونه مجنون وار در طلب تو ام و باز دقیقاً به همین دلیل تو این گونه بی قید پروای من نداری، این گونه است که ادراک من به شیوه ای بیمارگونه عمق فاجعه را درک می کند و وجودِ وحشی و بکرِ تو، فاجعه برایش واژه ای ست ناشناخته، پدیده ای درعمق اعصار تو شاید...
اینطور مرا نگاه نکن! نه تو این را می فهمی و نه من بیش از این از تو می خواهم. نه،بهتر بگویم من به غیر از این نمی خواهم، من «همین» را می خواهم.
یادت می آید؟، خیالم رفت به اویی که در آن شب شهود برایت نقلش کردم که «اویی» را بر «تویی» ارجح می دانم.. او هم از جنس تو بود، خون بود و غریزه و زندگی، اما آلوده به ملغمه ای بیمار گونه از ذهن و روح و روان.. تو اما یک پارچه ناب، خودِ خون، خودِ غریزه، خودِ زندگی...همین است که می ترسانَدَم..سخت...
چه خوب فریاد می کند این دوست خنیاگر و آوازه خوانِ مان...عشق بعدی همان فاجعه است...
هنوز هوا روشن نشده، صبح است و من در قطارِ همیشه به سمتِ لیون و موسیقی جویش اُدیسه در گوشم..پسرکی سیاه پوست از نژاد اعماق آفریقای سیاهِ خودش شاید، رویرویم نشسته است و روزنامه می خواند، و من برگذشته از شبی عجیب به سوی امروز در حرکتم، در قطار...
دیگر برایم عشق نیستی، با تو نیستم آقای میم! با او که پیش از تو بود! دیگر برایم عشق نیستی، تبدیل به خاطره ی یک عشق شده ای برایم، و عجیب اینکه خاطره ای دوست داشتنی، این را دیشب هنگامی که به برکت تکنولوژی!! با یکدیگر صحبت می کردیم به شَم دریافتم و امروز در همین لحظه با صدای لئونارد کوهن، Dance me to the end of love، به حس درک کردم..یادمه اول هایی که عاشقت شده بودم، در خیالات کودکیم با این آهنگ با تو می رقصیدم، 19 ساله بودم، یادت می آید؟!...
هی یادت می آید در دی ماه که همدیگر را زیر باران دیدیم، که به قول سید علی وقتمان اندک و حرفمان بسیار و هوا هم که بارانی بود، یک ماه از بیست سالگیِ من می گذشت و باز یک ماه از سی سالگیِ تو، یادت می آید که به من گفتی بیست ساله می شوی، اول جوونی، حظ ببر...هی تو درست ده سال و یازده روز از من بزرگتر بودی..آناتما می خواند، مهتابِ پاریسی...
بعد از یک راه پیماییِ نسبتاً طولانی از ساعت یک نیمه شب تا حالا که ساعت حدود سه هست، اومدم تو همون کافه ی عزیزی که اون شب من و تو مینیاتور و رنگ اومدیم...هیچ می دونستی که من اونشب نه تنها نفهمیدم که اون کافه تو کارتیه لَتَنه و اسمش چیه، حتی متوجه هیاهوی فونتن سن میشل و گذر رود سن از کنارمون نشدم!..ای.. مهربان...اون شب من غرق تو و عشق تو و شاید زیبایی لحظات نیامده ای بودم که مرا در حسرتش رها کردی...
یه چیز خنده دار!الآن که تنها تو کنج این کافه که اسمش دپارت سن میشله، نشسته بودم، یه آقای نسبتاً مست فرانسوی اومد جلو و یه چیزایی گفت که خوب نفهمیدم اما انگار گفت که دفعه ی پیش که اومدی، من اون پشت نشسته بودم و تو دستت رو گذاشتی روی میز و آه کشیدی، دیگه آه نکش! و وقتی هم که من که هنوز مطمئن نبودم که آیا حرفش را درست ترجمه کرده ام یا اشتیاه فهمیده ام ، برای خالی نبودن عریضه ، گفتم شما رو نمیشناسم، گفت تو منو نمی شناسی و نخواهی هم شناخت!!عجب فلسله ای! خواستم بگم مسیو در این شهر دیوانه بسیار است..خواستم بگم مسیو من آن شب آه نکشیدم اما انگار آهی مرا گرفت..خواستم بگم مسیو، شاید که تو پیش بین هستی و آه اکنون مرا آن شب خواندی...اما هیچ نگفتم، چون او رفت و من غرق شدم در این خیال کودکانه که اگر تو بودی ...هه..اگر تو بودی حرف آن مرد اصلاً این همه فیلسوفانه به نظرم نمی آمد!
حالا هم چند پسر اسرائیلی اومدن و میز کناری من نشستن و از اینکه من کجایی هستم و در این کنج خلوت چه می جویم و آیا برای شقی(=عزیز) ام می نویسم یا نه سوال می کنند! آیا من برای شقی ام می نویسم؟! جواب دادم: شاید..و شاید بیشتر برای خودم...
دارم کم کم به مزه ی تلخ این قهوه های فرانسوی عادت می کنم...